تبليغاتX
فرشته های شیطون


فرشته های شیطون

... همه جوره

 مــے خـواهـم مـوهـایـَم را رنـگ بـزنـم

بـلـونـد ِ بـلـونـد

کـه لـا بـه لاے گـیـسـوانـم گـمـَت نـکـنـم

نـیـمـه شـب هـا

وقـت ِ نــَوازش . ..

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 12:26 توسط سارا| |

گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...

 گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

گاه دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....

 

گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد....

 گاهي آرزو ميكنم اي كاش...

دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تابشكند

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 9:16 توسط سارا| |

دلتنگي حس غريبي است

كه فقط در دل رخنه ميکند

 دلتنگي آرايه ادبي سينه است

دلتنگي را ميتوان در شب احساس كرد

وقتي كه همه جا تاريك است

وقتي كه كسي جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند

و پِي چيزي و گم كرده اي مي گرديم

و آن گم كرده كسي و چيزي نيست

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:16 توسط سارا| |

 

نمی دانم...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریزو پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند

هر دم سکوت مرگبارم را                                 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:26 توسط سارا|

عقربه های بی ثانیه مرگ

ساقط می کند ریشه تولدم را

تابوت نفس های مرده ام

بر دوش غفلت لنگ می رود

سکوت وهم آلود راز هایم

در پنجه مرگ اسیر گشته!

کلاغ بختم را بخوانید

تا سیاهی شب را گم کند

 و...

باله برقصاند بر گور تنگم

بی شرمی خاک را ساز زنید

وقتی کِرم بوسه هایش

بر تن عریانم می خزد

و تقدیم موریانه های سکوت میکند مرا

به جرم خواب!!

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:28 توسط سارا| |

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
 
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
 
اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
 
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
 
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
 
 آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
 
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
 

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
 
 یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:11 توسط سارا|

مرا اینگونه باورکن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته ؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 10:50 توسط سارا| |

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد...
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است.....
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد.....

 

 

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن!
                            (فریدون مشیری)

 

پ.ن: سال ۱۳۹۰ پیشاپیش مبارک، چون من از فردا تا ۶ نیستم، سال خوبی داشته باشین تعطیلات خوش بگذره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:8 توسط سارا| |

روزی از روزها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.

تا هرچه دورتر بیفتم،

تا هرچه دیرتر بیفتم،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم،

همین.

 

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:25 توسط سارا| |

عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم

 یا شاید 
 کوتاه بمیرم
 نمی دانم 
 فقط عادت ...

 

ب.ن: ۱- به کسی خبر ندادم که آپ کردم وقتش رو نداشتم ببخشید.

ب.ن: ۲- فعلاْ وقت و حوصله اینکه بخوام به کسی سر بزنمو ندارم اگه پیشتون نمیام ناراحت نشید بعداْ حتماْ جبران میکنم و بهتون سر میزنم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 8:21 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ