فرشته های شیطون
... همه جوره
مــے خـواهـم مـوهـایـَم را رنـگ بـزنـم گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاه دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد.... گاهي آرزو ميكنم اي كاش... دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تابشكند دلتنگي حس غريبي است كه فقط در دل رخنه ميکند دلتنگي آرايه ادبي سينه است دلتنگي را ميتوان در شب احساس كرد وقتي كه همه جا تاريك است وقتي كه كسي جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند و پِي چيزي و گم كرده اي مي گرديم و آن گم كرده كسي و چيزي نيست نمی دانم... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریزو پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را عقربه های بی ثانیه مرگ و... باله برقصاند بر گور تنگم مرا اینگونه باورکن نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟ خاک جان یافته است پ.ن: سال ۱۳۹۰ پیشاپیش مبارک، چون من از فردا تا ۶ نیستم، سال خوبی داشته باشین تعطیلات خوش بگذره روزی از روزها، یا شاید ب.ن: ۱- به کسی خبر ندادم که آپ کردم وقتش رو نداشتم ببخشید. ب.ن: ۲- فعلاْ وقت و حوصله اینکه بخوام به کسی سر بزنمو ندارم اگه پیشتون نمیام ناراحت نشید بعداْ حتماْ جبران میکنم و بهتون سر میزنم.
بـلـونـد ِ بـلـونـد
کـه لـا بـه لاے گـیـسـوانـم گـمـَت نـکـنـم
نـیـمـه شـب هـا
وقـت ِ نــَوازش . ..

![]()

ساقط می کند ریشه تولدم را
تابوت نفس های مرده ام
بر دوش غفلت لنگ می رود
سکوت وهم آلود راز هایم
در پنجه مرگ اسیر گشته!
کلاغ بختم را بخوانید
تا سیاهی شب را گم کند
بی شرمی خاک را ساز زنید
وقتی کِرم بوسه هایش
بر تن عریانم می خزد
و تقدیم موریانه های سکوت میکند مرا
به جرم خواب!!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته ؟! 
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ؟؟؟
جشن می گیرد...
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است.....
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد.....

تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن!
(فریدون مشیری) ![]()
شبی از شب ها،
خواهم افتاد و خواهم مرد،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.
تا هرچه دورتر بیفتم،
تا هرچه دیرتر بیفتم،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم،
افتاده باشم و جان داده باشم،
همین.
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم

کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت ...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










